Thursday, December 13, 2012

 همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران 

دکتر محمد ملکی : مبارزه با ظلم و استبداد، بازنشستگی ندارد

پنج شنبه 13 دسامبر 2012
مصاحبه با روز: با سرطان و بیماری قلبی عازم اوین هستم
مبارزه با ظلم و استبداد، بازنشستگی ندارد
دکتر محمد ملکی، اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب 57 و عضو نیروهای ملی مذهبی در مصاحبه با "روز" اعلام کرد که او روز شنبه خود را به زندان اوین معرفی خواهد کرد و به هیچ عنوان به خاطر بیماری و وضعیت جسمانی اش درخواستی برای عدم اجرای حکم نخواهد کرد.
آقای ملکی گفت که مبارزه با ظلم و استبداد، بازنشستگی ندارد و او حتی در 80 سالگی و علیرغم داشتن بیماری های سخت اما هزینه این مبارزه را خواهد پرداخت.
روز گذشته ماموران امنیتی با حضور در منزل شخصی آقای ملکی ضمن تفتیش منزل، احضاریه ای به او داده اند که براساس آن می بایست تا سه روز بعد از رویت احضاریه خود را به زندان اوین معرفی کند.
دکتر ملکی توضیح میدهد: خانه را گشتند و دستگاه ماهواره و یکسری دست نوشته های مرا که درباره مسائل مختلف بود با خود بردند. حکمی هم نشان من دادند که طی آن باید ظرف سه روز خود را برای اجرای حکم معرفی کنم. من هم با توجه به یکسری آزمایشاتی که طی همین روزها باید انجام دهم، روز شنبه خود را معرفی خواهم کرد.
از این فعال ملی مذهبی می پرسم با توجه به وضعیت جسمی و بیماری که دارید آیا برای عدم اجرای حکم در این شرایط درخواستی خواهید داد؟ می گوید: من چند ماه پیش وارد 80 سالگی شده ام هم سرطان دارم و قلبم هم با باطری کار میکند هم فشار خون هم دارم اما هیچ یک از اینها مانع و دلیل نمی شود که خواسته ای از آقایان داشته باشم. هرگز جز بازگشت به عدالت و دست برداشتن از استبداد ودیکتاتوری درخواستی نداشته ام و اکنون نیز به همین گونه است.
او می افزاید: مبارزه با بی عدالتی، ظلم و استبداد بازنشستگی ندارد و انسان تا وقتی نفس می کشد وظیفه دارد با ظلم و بی عدالتی مبارزه کند و من امیدوار هستم بتوانم تا آخرین لحظه حیاتم به مبارزه ادامه دهم و دشمن ظالم و یار مظلوم باشم. هزینه این مبارزه را نیز می پردازم چون من هم مثل سایر انسان ها هستم مثل همه زندانیانی که بیمار هستند، مثل احمد زیدآبادی، مجید توکلی، مهندس کیوان صمیمی، دکتر پدرام، دکتر علیرضا رجایی، سعید مدنی و دیگران و دیگرانی که در زندان ها هستند. تعدادی از آنها هم بیمار هستند و من تافته جدا بافته ای نیستم و افتخار میکنم که در سن 80 سالگی به خاطر مبارزه با ظلم و استبداد به زندان می روم. نه سن و سال و نه این بیماری ها نمی تواند مرا از وظیفه و رسالت ام بازدارد. من چه فرقی دارم با دیگرانی که در زندان هستند که بخواهم درخواستی بکنم؟ چه فرقی دارم با کسانی که در زندان ها به دلیل عدم رسیدگی جان شان را دست دادند، چه فرقی دارم با هدی صابر که همیشه به او افتخار کرده ام و میکنم، من چه فرقی دارم با هاله سحابی که زیر ضربات او را کشتند و دیگران و دیگران.
دکتر ملکی اخیرا در نامه ای خطاب به آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی از او خواسته بود تا برای جلوگیری از نابودی ایران استعفا دهد و بپذیرد که نظام ولایی پاسخگوی نیازهای مردم نیست.
به این نامه اشاره کرده و می پرسم آیا به دلیل این نامه اکنون به تفتیش منزل شما پرداخته و حکم شما را میخواهند به اجرا بگذارند؟ می گوید: دو هفته ای از انتشار آن نامه می گذرد و فکر میکنم نمی خواستند که عکس العمل فوری در این زمینه نشان دهند و کمی صبر کردند. با این حال اشاره ای به نامه هم نکردند و به من گفتند که 5 سال از حکم پرونده سال 80 را بدهکار هستم و یک سال هم که در بازداشت بعد از انتخابات محکوم شده ام که چند ماهی را زندان بوده ام و گفتند مابقی اش را بدهکار هستی و باید با آن 5 سال بکشی.
دکتر ملکی درباره انگیزه نوشتن نامه اش به رهبر جمهوری اسلامی می گوید: من دلم نمیخواهد وضعیت مملکت ما مثل سوریه شود و مقاومت های بیهوده ای که دیکتاتورها می کنند مملکت را به نابودی می کشاند. شما سوریه را ببینید هزاران نفر کشته، دربه در و.. چرا باید چنین باشد؟ من می ترسم کشور ما هم مثل سوریه شود. اگر به خواست مسالمت آمیز مردم در خیابان ها برای انتخابات ازاد و فضای باز گوش میکردند وضع به اینجا نمی رسید.
او می افزاید: نکند ایران هم تبدیل به سوریه شود. در مطالعات تاریخی که کرده ام گواه این است که پایان کار استبداد، ویران کردن مملکت و از بین بردن مردم است. دیکتاتورها همه چیز را از بین می برند و سزرمین را تبدیل به سرزمینی سوخته می کنند و من نگران هستم. خدای ناکرده جنگی اتفاق نیفتدو موشک که بیایید فکر نمیکند که چه کسی مخالف است و چه کسی موافق. چه کسی مسلکمان است و چه کسی بهایی و زرتشتی و.. همه انسان ها را از بین می برد و داغان میکند. گفتم با این نامه در پایان عمرم تذکری بدهم که گوش شنوایی شاید باشد و عقل و عقلانیتی به این وضعیت خاتمه دهد.
از دکتر ملکی می پرسم شما یک عمر فعالیت سیاسی کردید وقتی انقلاب کردید و همراه با سایر انقلابیون، سیستم جدید را بنا نهادید آیا هرگز تصور چنین روزهایی را میکردید؟ می گوید: متاسفانه از همان اوایل متوجه شدیم این چیزی نیست که می خواستیم که انقلاب ما نتیجه اش نباید چنین می شد و من از همان موقع شروع به نقد حاکمیت کردم و 34 سال است که این را وظیفه انسانی و اخلاقی خودم می دانم.
ما آن زمان یعنی قبل از انقلاب با استبداد و ظلم، مبارزه میکردیم و مشکلاتی را هم به جان خریده بودیم با هزار امید و ارزو انقلاب کردیم و متاسفانه از همان اوایل هم دیدیم که چیزی نیست که میخواستیم. الان شما ببینید من خودم بچه دارم، نوه دارم و این چند حادثه ای که اخیرا پیش آمده واقعا تاب و توان مرا گرفته. من شاهد خیلی حوادث بزرگ بوده ام از دهه 60 و مسائل بعدی و..
اما شهادت ستار بهشتی، جوان کارگری که فقط درددل هایش را نوشته بود در وبلاگش و ناله های مادر او و همین طور حادثه آتش سوزی کلاس درس و بچه های زیبا و کوچکی که سوختند اصلا قابل تحمل نیست. بی عدالتی، ظلم، بی توجهی و بی دقتی آنها را به این وضع انداخت و برای من این مسائل قابل تحمل نیست و فکر میکنم اگر در برابر مشکلات و دروغ و دغلی که حاکم است ساکت باشم خط بطلان بر خودم کشیده ام. حالا عده ای فکر میکنند بهتر است سکوت کنند آنها خود دانند و من اما نمی توانم سکوت کنم.
دکتر ملکی پیشتر و در بهمن ماه نیز برای اجرای حکم احضار شده بود. او آن موقع به "روز" گفته بود که "آقایان دلشان نمیخواهد من بنویسم و حرف بزنم. طبیعی است دیگر؛ نمیخواهند کسی از آنها انتقاد کند".
حکم این فعال سیاسی آن زمان به اجرا در نیامد.
فرشته قاضی
f.ghazi(at)roozonline.com

Tuesday, December 11, 2012


نسرین ستوده: سخنی با هموطنانم

سه شنبه, ۲۱م آذر, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن
رضا خندان: این یادداشتی است از طرف نسرین برای ما و شما دوستان عزیزتر از جان، که ۴۹ روز در نگرانی و اضطراب در کنار هم، ولی با امید سپری کردیم:
سخنی با هموطنانم
آیا مجازات خانوادگی اتفاقی است؟
۴۹ روز در اعتراض به مسایل مختلف و از جمله مجازات خانواده‌ام در اعتصاب غدا بوده‌ام. در این مدت نگرانی‌های زیادی به وجود آمد که همگی از سر لطف و محبت به یک خواسته‌ی عمومی بوده است و آن یک “نه” بزرگ به مجازات خانوادگی است.
وظیفه‌ی خود می‌دانم تا مراتب سپاس و قدردانی خود را تقدیم اشخاصی نمایم که با لطف و محبت خاص خود به موضوع توجه کرده بودند.
از جریانات عمومی و اجتماعی، به ویژه مادران عزادار که فرزندان‌شان را در جنبش سال ۸۸ از دست دادند و اینجانب افتخار وکالت تعدادی از آنها را به عهده داشتم تا مادران صلح و فعالان جنبش زنان، از زندانیان سیاسی که افتخار تحمل حبس در کنار آنها را دارم و از هم‌بندیان عزیزم که در طی این مدت ناملایمات مربوط به اعتصاب غذای مرا تحمل کردند و البته همسر و دختر کوچکم که رنج فراوانی را تحمل کردند.
از فعالان حقوق بشر در سراسر جهان، از مهاجران ایرانی که پس از جنبش سال ۸۸ نشان دادند تا چه اندازه حضورشان منشا خدمات ارزنده‌ای برای احیای حقوق بشر و دمکراسی در ایران است.
از کسانی که از حقوق و آزادی‌های فردی‌شان استفاده کردند و مرا و خانواده‌ام را در خواسته‌ای که ظاهرا به خانواده‌ی کوچک ما محدود می‌شد، تنها نگذاشتند.
افرادی که شجاعانه و با تصمیم شخصی‌شان در اعتصاب غذای من مشارکت کردند و البته مرا نیز در تجربه‌ی نگرانی عمومی از اعتصاب غدا شریک کردند آنها به من فهماندند که چگونه اعتصاب غذای یک انسان، دیگری را نگران می‌کند. اقدام آنها مسئولیت سنگین‌تری را برای من به همراه آورده بود زیرا آنها در حمایت از تصمیم من دست به اعتصاب غذا زده بودند.
از فعالان حقوق بشر در سراسر جهان که مرا در ایستادگی و مقاومت یاری نمودند و من هر بار با خود می‌اندیشیدم که در آن سوی اقیانوس‌ها، انسان‌های شریفی هستند که در پاس‌داشت ارزش‌های والای انسانی با من همدردی میکنند و تحمل این بار سنگین را بر من و خانواده‌ام هموار می‌نمایند.
می‌دانم از اعتصابم نگران بودید، می‌خواهم بدانید من نیز بابت همه‌ی نگرانی‌ها و دلواپسی‌های‌تان نگران بودم.
اما چرا حاضر نبودم به اعتصابم پایان دهم؟
من در کنار موکلانم و دهها زندانی سیاسی که صرفا به دلیل شرافتمندانه‌ترین اعمال‌شان در زندان هستند روزهای هرچند دشوار اما پرارزشی را می‌گذرانم.
در کنار فعالان مدنی، سیاسی و زندانیان عقیدتی، هموطنان بهایی و مسیحی‌ام که افتخار وکالت برخی از آنان را داشته‌ام و اکنون نیز با افتخار با آنان تحمل حبس می‌نمایم، کسانی که صرفا به دلیل زیستن بر اساس اعتقادشان به احکام غیرعادلانه‌ای محکوم شده‌اند. اما آنان پس از همه‌ی مظالم به مجازات‌های خانوادگی روی آوردند. ابتدا همسرم را تحت تعقیب قرار دادند، سپس پرونده‌ی جدیدی برای او تشکیل دادند. بعد از بازداشت خانواده و کودکانم، هرچند، چند ساعته، مجددا پرونده‌ی جدیدی برای دختر ۱۲ ساله‌ام تشکیل دادند و سپس در اقدای عجولانه او را به مجازات ممنوع الخروجی رساندند.
دختر من مثل هر کودکی و نه بیشتر از کودکان دیگر، حق دارد در این سنین فراغ از ترس و تهدید مجازات، زندگی کند. پیش از این افتخار دفاع از بسیاری از کودکان سرزمین‌ام را داشته‌ام. مجازات کودکان مطلقا ممنوع است چه رسد به مجازات‌های سیاسی به خاطر والدین‌شان.
اما البته این مجازات خانوادگی مختص من و خانواده‌ام نبوده است. برای بیان گستره‌ی این روش غیرعادلانه کافی است به خاطر داشته باشیم از بین ۳۶ زنی که در بند زندانیان سیاسی تحمل حبس می‌نمایند، بستگان درجه یک ۱۳ تن از آنان یا در زندان و یا تحت تعقیب‌اند و این رقم بیش از یک سوم زنان زندانی سیاسی را تشکیل می‌دهد. در این میان هستند کسانی که بیش از یک عضو خانواده‌شان در زندان یا تحت تعقیب‌اند.
در اعتراض به مجازات‌های خانوادگی که مجازات خانواده‌ی من نیز یکی از نمونه‌های آن بوده است، دست به اعتصاب غدا زدم. امیدم به آن است که مجازات‌های خانوادگی از سیاست‌های تهدید و فشار حذف گردد.
بار دیگر از همه‌ی اشخاصی که در این راه با همدلی‌های مداوم خود، مرا تنها نگذاشتند مراتب سپاس و قدردانی صمیمانه‌ی خود را تقدیم می‌نمایم و اطمینان خود را از نتیجه‌ی راهی که به عدالت و قانون و دموکراسی ختم می‌شود، اعلام می‌دارم.
به امید آزادی و رهایی
نسرین ستوده
اوین

چاپارسال به دوست
iran-emrooz.net
سه‌شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ – 20 سپتامبر 2011
hbzadeh@btinternet.com

داستان اختلاس سه هزار میلیارد تومانی به یکی از حادترین وسایل تصفیه حساب مخالفان احمدی‌نژاد در حاکمیت با او و اطرافیانش تبدیل شده است. در این اختلاس که بزرگترین از نوع خود در تاریخ بشمار می‌رود، پای سردمداران «جریان انحرافی» به میان آمده است. از آن سو، احمدی‌نژاد مخالفان خود را به بهره‌گیری از این واقعه برای حمله به او و دولتش متهم کرده است. در طول چند روز گذشته، دو قوه قضاییه و مقننه به شدت پیگیر امر شدند. از یک سو، رییس قوه قضاییه با صدور دستورالعملی محسنی اژه‌ای دادستان کل کشور را مأمور رسیدگی به این پرونده کرد، و از سوی دیگر، مجلسیان با تشکیل جلسه ناعلنی به بررسی این اختلاس پرداختند و اظهارات دو نماینده دولت یعنی وزیر اقتصاد و رییس بانک مرکزی نتوانست آنان را قانع کند. بلافاصله اعلام شد که ۱۹ نفر در این رابطه دستگیر شده‌اند، و درست هنگامی که زمزمه‌های دستگیری اسفندیار رحیم مشایی و اطرافیان او مطرح بود، احمدی‌نژاد آنان را با خود به نیویورک برد تا موقتا این خطر را از سر آنان رفع کند. اکنون چشم‌ها همه منتظرند تا ببینند پس از بازگشت احمدی‌نژاد و یارانش به ایران چه حوادثی در انتظار آنان خواهد بود.
اختلاس‌های مالی در نظام سیاسی ایران امر تازه‌ای نیست. رژیم ایران برای سالیان دراز در ارزیابی شاخص فساد مالی در سطح جهان در ردیف‌های آخر قرار داشته است. اصولا یکی از دلایل سرکوب آزادی مطبوعات در نظام‌های بسته همین است که راه اختلاس باز بماند و دولتمردان بتوانند فارغ از نگاه‌های جستجوگر روزنامه‌نگاران و خبرنگاران مستقل با هم زد و بند کنند، و با رشوه دادن به قاضی و محتسب سر و ته قضیه را به هم آورند. در این نظام‌ها تنها در شرایطی که «اشتباهی» در عمل صورت گیرد و یا رقیبی که از اختلاس سهم نبرده به جریان پی ببرد ممکن است موضوع برملا شود و به اطلاع عموم برسد. علنی شدن این موارد هم البته به معنای آن نیست که متهمان واقعی همه شناخته و مجازات شوند. چه بسا که فرد یا افرادی که در درجات پایین‌تری از اهمیت قرار دارند به عنوان متهم یا متهمان اصلی به جامعه شناسانده شوند و مورد مجازات شدید قرار گیرند. و به راستی اگر راه‌های سوء استفاده مالی و اختلاس در ایران بسته شده بود چگونه امکان داشت که بسیاری از دولتمردان این کشور دولتمند قارونی شوند؟

اهمیت اختلاس اخیر، اما، که آن را از موارد دیگر متمایز می‌کند در دو چیز است. یکی رقم نجومی و بی سابقه آن که تصور مقدار آن حتا برای بسیاری از ایرانیانی که با مشقت زندگی روزانه خود را می‌گذرانند بسیار مشکل است. دوم این که به دلیل ارتباط نزدیک متهم اول این اختلاس با دفتر رییس جمهور، پای قوه مجریه مستقیما در این امر به میان کشیده شده و موضوع به یک حربه سیاسی تبدیل شده است. در موارد دیگری که اختلاس‌های نسبتا بزرگ (ولی به مراتب کوچکتر از این) مطرح و علنی شده، گرچه پای افرادی از حاکمیت نیز در آن‌ها دخیل بوده ولی موضوع به کشمکش‌های سیاسی دامن نزده است. مثلا در اختلاس ۱۲۳ میلیون تومانی اوایل دهه هفتاد که یک متهم اصلی آن فاضل خداداد اعدام شد، مرتضی رفیق دوست و برادرش محسن رفیق دوست رییس وقت بنیاد مستضعفان نیز دخالت داشتند ولی تنها مرتضی مدتی به زندان افتاد و قضیه به همین جا ختم شد. یا در اختلاس درشت دیگری در اواخر دهه 70 که شهرام جزایری متهم اصلی آن بود، به دلیل این که او سخاوتمندانه به افراد مختلف از دو جناح حاکم بذل و بخشش کرده بود، موضوع صرفا با مدتی زندان او فیصله یافت و نتوانست برد سیاسی پیدا کند.

به هر حال، صف بندی دو جناح حاکمیت در برابر یک دیگر، که از چندین ماه پیش با اختلافات شدیدی بر سر نزدیکان احمدی‌نژاد و مشخصا اسفندیار رحیم مشایی شکل گرفته و به انشقاق بی‌سابقه‌ای در حاکمیت جمهوری اسلامی منجر شده، با کشف اختلاس اخیر و انتساب آن به نزدیکان احمدی‌نژاد وارد مرحله تازه‌ای شده است. مخالفان احمدی‌نژاد تلاش دارند که موضوع اختلاس و رقم نجومی آن را مرتبا مطرح کنند و از رابطه نزدیک متهم اصلی آن با مشایی سخن بگویند، و دولتیان سعی می‌کنند که آن را کم اهمیت یا «تحت کنترل» جلوه دهند. در این کشمکش، اما، حربه مخالفان احمدی‌نژاد ظاهرا قوی‌تر است و آنان توانسته‌اند قوه قضاییه و بخش عمده‌ای از مجلسیان را با خود همراه کنند. همینان نیز با اطمینان از دستگیری قریب الوقوع مشایی سخن می‌گویند و حتا چنین وانمود می‌کنند که قرار بود او در همین روزها دستگیر شود و فقط سفر او به آمریکا از این امر مانع شده است.

انشقاق درون حاکمیت البته ریشه‌های ایدئولوژیک و سیاسی عمیقی دارد که حل آن بدون حذف یکی از دو طرف منازعه ناممکن به نظر می‌رسد. از دید اطرافیان ولی فقیه، احمدی‌نژاد و مشایی در صدد حذف اقتدار ولی فقیه و روحانیت از نظام سیاسی ایران هستند، و اظهارات مشایی در باره اسلام ایرانی یا مواضع احمدی‌نژاد و یارانش را در باره برخی از مقولات مانند حجاب و ورزش زنان که در تعارض با فقه حاکم است از دلایل آن بر می‌شمارند. بر اساس تحلیل دیگری، اینان می‌خواهند با تأکید بر ارتباط مستقیم با امام زمان، روحانیت و ولی فقیه را دور بزنند و اقتدار سیاسی و معنوی آنان را سلب کنند. بر اساس این تحلیل‌ها، بسیاری از روحانیان حاکم و طرفداران خامنه‌ای از این طیف تحت عنوان «جریان انحرافی» نام می‌برند و آنان را در ردیف «فتنه ۸۸» قرار داده‌اند. خواست دستگیری و حتا اعدام مشایی نیز بارها از سوی تندروان جناح مخالف مطرح شده است.

مشکل عمده‌ای که اینان بر سر راه خود می‌بینند البته جدا کردن احمدی‌نژاد از مشایی است. حاکمیت برای برآوردن احمدی‌نژاد و نشاندن او بر کرسی ریاست جمهوری هزینه سنگینی پرداخته است و نمی‌تواند به سادگی از آن بگذرد. نه فقط پایین آوردن او از مقامش نوعی اقرار به اشتباه از سوی خامنه‌ای در برابر اعتراضات مردمی سال ۸۸ خواهد بود و بلکه پر کردن جای او نیز در فضای سیاسی فعلی کار ساده‌ای نیست. علاوه بر این، صرف نظر از موارد یادشده فوق، احمدی‌نژاد رییس جمهور مطلوبی برای خامنه‌ای بوده است. او از یک سو سیاست‌های هسته‌ای و خارجی رژیم را آن‌چنان که خامنه‌ای دیکته کرده دقیقا به مرحله اجرا در آورده، و از سوی دیگر دست نهادهای امنیتی و انتظامی و قضایی را برای سرکوب مردم و تخلفات گسترده حقوق بشری در داخل کشور باز گذاشته است. افزایش سرکوب آزادی‌های مدنی و مطبوعاتی و جهش شدید آمارهای اعدام و سایر موارد نقض حقوق بشر در ایران از هنگام روی کار آمدن او، که با دهن‌کجی به اعتراضات نهادهای حقوق بشری همراه بوده، به محبوبیت او نزد ولی فقیه و روحانیت حاکم افزوده است.

از این رو، طرفداران خامنه‌ای که نگران مواضع و فعالیت‌های احمدی‌نژاد و اطرافیانش هستند، با رهنمود مستقیم خامنه‌ای، بر آنند که بین او و اطرافیانش فاصله بیندازند تا شاید بتوانند همراه با حفظ او اطرافیانش را از قدرت به زیر بکشند. این سیاست را می‌توان به خوبی در برخورد روزنامه کیهان که به عنوان سخنگوی نارسمی خامنه‌ای عمل می‌کند دید. این روزنامه از یک سو علمدار شدیدترین حملات به مشایی و «جریان انحرافی» است و از وارد کردن هیچ اتهامی در باره آنان فروگذار نیست، و از سوی دیگر بزرگ‌ترین تعریف‌ها و تمجیدها را نثار احمدی‌نژاد می‌کند و در باره «خدمات» او داد سخن می‌دهد. کیهان که در عین حال، به نزدیکی احمدی‌نژاد و مشایی واقف است از این وظیفه نیز غافل نیست که مرتبا در مورد خطرات «جریان انحرافی» به احمدی‌نژاد تذکر دهد و خواهان فاصله‌گیری او از این جریان شود.

پاسخ احمدی‌نژاد در برابر این فشارهای سیاسی و تبلیغاتی، اما، چیزی جز تأکید بر مواضع خود و حمایت از «جریان انحرافی» نبوده است. او حملات به این جریان را حمله به خود تلقی می‌کند و برای خود «خط قرمز»هایی تعیین کرده و به مخالفانش در مورد عبور از آن‌ها اخطار داده است. در عمل نیز، او نشان داده که به رغم حملات سیاسی و تبلیغاتی علیه مشایی و دیگران، او هم‌چنان از آنان دفاع می‌کند و اگر لازم باشد آنان را (همراه با همسرانشان) در سفر خارجی با خود می‌برد تا مخالفانش نتوانند در غیبت او به آنان دسترسی پیدا کنند. او هم‌چنین می‌داند که عزلش از حاکمیت هزینه سنگینی بر نظام وارد خواهد کرد، و به این دلیل حاضر است که تا آنجا که می‌تواند در برابر فشار مخالفان خود مقاومت کند. او نشان داده است که به مراتب بیش از دو رییس جمهور روحانی پیشین خود (رفسنجانی و خاتمی) حاضر است در دفاع از اطرافیان خود مایه بگذارد و در برابر ولی فقیه ایستادگی به خرج دهد.

سفر احمدی‌نژاد و همراهانش یک هفته‌ای بیش طول نمی‌کشد و با بازگشت به ایران روند آغاز شده علیه اطرافیان او مجددا به جریان خواهد افتاد. اطرافیان خامنه‌ای و کارگزاران او در قوه قضاییه برای به چنگ انداختن مشایی و سایر اعضای «جریان انحرافی» دندان‌های خود را تیز کرده‌اند (محسنی اژه‌ای سابقه «عملی» این کار را نیز دارد!) علایم حاکی از آن است که موقعیت خود احمدی‌نژاد در روزهای اخیر تا حد زیادی تضعیف شده است، و اگر او هم‌چنان در دفاع از مشایی و دیگران سرسختی کند ممکن است درگیری درون حاکمیت تشدید شود. این انشقاق، همان طور که در بالا آمد، به سختی قابل رفوگری است، و با برملا شدن اختلاس نجومی اخیر به نحو برگشت ناپذیری تعمیق یافته است. حاکمیت بر آن شده است که با استفاده سیاسی از موضوع اختلاس، «جریان انحرافی» را از بدنه خود جدا کند - و این اقدام در روزها و هفته‌های آینده ممکن است عواقب پیش‌بینی ناشده‌ای به همراه بیاورد. روزهای پر سر و صدایی در پیش است...

-------------------------
هفته آینده به علت مسافرت، نوشته‌ای نخواهم داش

ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان / مریم نورائی‌نژاد


چاپارسال به دوست

زنگ «پنج فرمان» مدارس دخترانه به صدا درآمد: ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان

مدرسه فمینیستی: روزهای پایانی شهریور و آغازین مهر، برایم یادآور احساسات و خاطرات عجیب و بعضا" تلخی است که هرساله در همین روزها تکرار و تکرار می‌شوند. احساساتی که ریشه‌هایش در همان کودکی‌ام باقی مانده‌اند و کمکی به تنومند شدن ساقه و شاداب‌تر شدن برگ‌های دیدگاه‌هایم نکرده‌اند. به مهر و مدرسه که فکر می‌کنم می‌بینم انگار هنوز هم دورم از همه آنچه باید تجربه می‌کردم و مدرسه با همان ساختارش نگذاشت. زنگ صدای تحکم آمیز ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان هنوز هم در گوشم می‌زند. چون من دختر بودم. همین ۵ فرمانی که به نظرم آنقدر تعیین کننده و سرنوشت سازند که انگار می‌توان به واسطه آنها نه تنها سرنوشت من، بلکه سرنوشت یک جامعه را هم تغییر داد.
راستی چرا به ما اجازه نمی‌دادند در حیاط مدرسه بدویم؟ ما که حیاط مدرسه‌مان خیلی هم بزرگ بود. چرا هیچ خاطره‌ای از خندیدن با صدای بلند در مدرسه ندارم؟ آیا می‌شد در همان سال‌های دبستان مسابقه‌ای برگزار شود که در آن هر کس بیشتر پرید، برنده باشد؟

یادم هست که لوبیا می‌کاشتیم و می‌بردیم مدرسه. حتما قرار بود با کاشت لوبیا که حداکثر سه روزه سبز می‌شد، نحوه رویش را یاد بگیریم. چرا هیچ وقت، کسی نگفت بیائید یک درخت بکارید یا حتی یک گیاهی که عمرش کمی بیشتر از لوبیا باشد؟ حالا با خودم می‌گویم همان لوبیا کاشتن‌ها و دو روزه سبز شدن‌ها بود که رفت در مغز ما و هنوز هم که هنوز است خلقیات ما را جوری شکل داده که دلمان می‌خواهد دو روزه به همه مطلوب‌هایمان برسیم! بی آنکه حاضر باشیم کمی هم صبر و بردباری را در این رسیدن‌ها تجربه کنیم.



یادم هست بسیار از جغرافیای زمین خواندیم. یاد گرفتیم مهمترین رود افغانستان را، پایتخت کنیا را و محصول صادراتی کوبا را. اما هیچ درسی در مورد شناخت از حتا یک سانتی متر جغرافیای بدن‌مان نگرفتیم. چون ما دختر بودیم. همین بدنی که سالیان سال است با آن زندگی می‌کنیم و اصلا" زندگی‌مان به آن بند است. همین بدنی که در لحظه لحظه زندگی‌مان حضور دارد و ما چیز زیادی از آن نمی‌دانیم. از خودم می‌پرسم حتا اگر سیستم آموزشی با یک سیاست کلان، راه دانستن از واقعیتی چون بدن را بر ما بسته بود؛ اما دراین میان معلم‌هایمان چه می‌کردند آن روزها؟ آیا تلاش برای دادن سرنخ‌هایی به ما از آنچه واقعی بود و هست اینقدر سخت بود که من حتی یک معلم را هم به خاطر ندارم که یکبار درسی جز آنچه در کتاب بود به ما داده باشد؟ حالا به این فکر می‌کنم برای دختری مثل من دانستن از جیحون افغانستان، نایروبی کنیا و شکر کوبا؛ تا چه حد می‌تواند به زندگی انسانی تر من در مقایسه با دانستم از یک ویژگی فیزیولوژیکی بدنم کمک کند.

هیچ به یاد نمی‌آورم کسی در مدرسه برای یکبار هم که شده به من گفته باشد: "صاف بشین مریم" من که هیچ، حتی یادم نمی‌آید برای یکبار هم که شده در آن سالهایی که بدنم مثل سایر همکلاس‌هایم در حال تغییر و تحول ظاهری بود و ناخودآگاه همه جا مچاله می‌نشستم و قوز داشتم؛ هیچ معلمی یک توضیح 5 دقیقه‌ای راجع به شرایط جسمانی این نوع نشستن به ما دخترها بدهد. به این فکر می‌کنم که اصلا" نمی‌خواستیم کسی بیاید و برایمان شرح بدهد که حواس تان باشد که قوز کرده نشستن چه پیامدهای روانی منفی و چه آثار مخربی بر روی شخصیت تان دارد، اما کاش فقط یکی از معلم‌هایمان بودند که به زبان ساده به ما می‌گفت: وقتی قوز می‌کنید و با قوز می‌نشینید؛ ستون فقرات تان با ایراد شکل می‌گیرد. فقط همین و حتی نه بیشتر.

هنوز هم خوب یادم هست که یک روز معصومه که سر نیمکت می‌نشست؛ وسط درس و در همان حالت نشسته به زمین افتاد. انگار کسی او را بلند کند و به کف کلاس بکوبد. کلاس به هم ریخت و معلم بهداشت آمد و زنگ زدند اورژانس و معصومه را بردند خانه. فردا او اما سرحال دوباره در کلاس درس حاضر شد. دریغ از یک توضیح کوچک که مشکل معصومه آن روز چه بود؟ بچه‌ها به هم می‌گفتند غش کرده؛ غشی است. شاید اگر آن روز یکی از معلم‌هایمان با چند جمله ساده و کوچک راه ذهن‌مان را به چنین واقعیتی بازکرده بود؛ امروز که در اتوبوس دختر جوانی دچار این حالت شد؛ این جمله به گوش نمی‌رسید که: "بهش دست نزنید؛ نجس است"!

راستی چرا معلم‌هایمان هیچ چیزی را به ما نمی‌گفتند؟ نه اینکه هیچ نگویند که قطعا" گفته‌اند و زیاد هم گفته‌اند. منظورم از این هیچ؛ همان مسائل کوچک و ساده‌ای است که این همه امروز خلاء اش در زندگی عادی‌مان احساس می‌شود. مگر در این نوع گفتن‌ها چیزی جز آگاهی و دانش نهفته بود؟ مثلا" اگر ما از واقعیات فیزیولوژیک بدن‌مان به عنوان یک دختر چیزی یاد می‌گرفتیم به کسی لطمه می‌زدیم یا نان کسی به این واسطه آجر می‌شد؟! چرا ما حتی یک روز آزاد هم در آن ۹ ماه تحصیلی نداشتیم؟ چرا برای یک روز هم که شده به ما اجازه نمی‌دادند با ناخن‌های لاک زده به مدرسه برویم تا حالا کمی کمتر از این، مرگ رنگ را در زندگی‌مان شاهد باشیم.



چرا نقاشی نکشیدیم و خط ننوشتیم؟ اینقدر نقاشی نکشیدیم و خط ننوشتیم که حالا هرجا مداد رنگی می‌بینیم دل‌مان می‌خواهد از فرط هیجان جیغ بکشیم و بازهم نمی‌کشیم. چرا برای همه نمره‌های خوبی که می‌گرفتیم جایزه هم داشتیم اما هیچ وقت اجازه نداشتیم مثلا صدای‌مان را حتا برای همدیگر به معرض داوری بگذاریم؟ شاید اگر می‌توانستیم گاهی وقت‌ها و فقط گاهی وقت‌ها که دلمان خواست، فقط کمی آواز بخوانیم؛ الان در حلقه دوستان‌مان با بیش از یک "آیناز" با یک صدای رویائی روبرو بودیم. باز هم حتما" چون ما دختر بودیم و برای دخترها خیلی از کارهای عادی هم ممنوع بود و هست.

کارهای ساده‌ای مثل دویدن، خندیدن، پریدن، رقصیدن و خواندن. معلم‌هایمان کجا بودند؟ آنها چه می‌کردند؟ آیا به ذهن شان نمی‌رسید گاهی ورای آنچه حاکم است، حرفی بزنند؟ آیا به این فکر نکرده بودند که می‌شود یک جلسه کتاب را بست و از بچه‌ها خواست حرف بزنند؟ آیا هنوز هم در مدارس دخترانه، همان شرایط زمان تحصیل ما غالب است؟ با همان شدت و حدت؟‌ای کاش نباشد. خدا کند بین معلم‌ها، معلمی هم پیدا شود و با خودش بگوید چون دانش آموزانم دختر هستند باید خیلی چیزها را با آنها در میان بگذارم؛ حتی در حد یک اشاره گذرا و باز کردن یک فایل ذهنی برای خندیدن دخترها....

کار به کجا رسیده که در آرزوهایم هم فقط به یک معلم با چنین ویژگی‌هایی قناعت می‌کنم، و دعا می‌کنم همان یک معلم هم پیدا شود. با خودم فکر می‌کنم این بار شاید با یک گل بهار شود و با وجود همان یک معلم، حتا شده از میان میلیون‌ها حلقه دوستانه، فقط در یکی از حلقه‌های دخترانه، «آیناز» تنها نباشد و از او چندین و چند نمونه وجود داشته باشد.

برگرفته از ایران امروز